تبليغاتX
my personal weblog

my personal weblog

نه دلش تاب برآرد به فروبستن لب نه لبش تاب برآرد به بیان کلمات

گیر کردم


چرا نمی رم   :((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت   توسط ali yousefi 

پام به زمین نمی رسه


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت   توسط ali yousefi  | 

یعنی زنده ام هنوز؟

زنده به انتظارتم



+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت   توسط ali yousefi  | 

از نصایح لقمان به پسرش

 

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.

 

- اول این که سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!

- دوم این که در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی.

- و سوم این که در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی.

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟

 

لقمان جواب داد:

- اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که می خوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.

- اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهنرین خوابگاه جهان است.

- و اگر با مردم دوستی کنی، در قلب آنها جای می گیری و آن وقت بهترین خانه های جهان مال توست

( با تشکر از پیروز عزیز )


+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت   توسط ali yousefi  | 

خوشم اومد . باحاله :)))

    بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد ويلان مي‌افتم ...

 

      ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر مي‌شد، شروع مي‌کرد به حرف زدن ...

  روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي مي‌شد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.

  ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته مي‌کشيد، نيمي از ماه سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش.

  من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم.

  کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟

  هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهره‌اي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟

  بهت زده شدم. همين‌طور که به او زل زده بودم، بدون اين‌که حرکتي کنم، ادامه دادم:

همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!!

 

ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:

تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟

گفتم: نه !

گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟

با درماندگي گفتم: آره، .... نه، ... نمي دونم !!!

  ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين ...

  حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را گفت. جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد.

  ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟

جواب دادم: نه !

ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني

( با تشکر از آقا مجید گل )


+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت   توسط ali yousefi  | 

حکایت فکاهی مدیریتی

رئیس: شما به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارید؟

 

کارمند: بله!

 

رئیس: خوب است. چون وقتی صبح امروز برای شرکت در مراسم تشییع جنازه پدربزرگتان اداره را ترک کردید، او به اینجا آمد و گفت که می خواهد شما را ببیند.


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت   توسط ali yousefi  | 

گاهي ليوان را زمين بگذار!

خوندن اين متن زيبا خالي از لطف نيست ... مخصوصا براي كساني كه با مشكلات زيادي دست و پنجه نرم ميكنند...

 

گاهي ليوان را زمين بگذار!

 

استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:  

به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

شاگردان جواب دادند:

50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم

 استاد گفت:

من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟

شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.

استاد پرسید:

خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟

یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد..

 حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.

استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟

شاگردان جواب دادند: نه

 پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟

شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.

استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.

اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.

 اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد  خواهند آمد.

 اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.

 فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است  که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.

به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!

 دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری

 زندگی همین است!

 ( با سپاس از فرشته ی عزیز که این متن رو که حتی خودم با وجود اینکه قبلا خونده بودم اما فراموش کرده بودم فرستاد )


+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت   توسط ali yousefi  | 

من / من / من / کی میشه ما

خواهر من / برادر من / من  کمتر حرف بزن بخدا نمیمیری . 


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت   توسط ali yousefi  | 

بدون شرح

                      


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت   توسط ali yousefi  | 

از دکتر شریعتی عزیز

حباب ها قربانی هوای درون خودشان هستند .


---------

اینم هدیه ی کشور دوست و همسایه : چین :((((


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت   توسط ali yousefi  |